X
تبلیغات
Clock is ticking... The gap is widening!

Clock is ticking... The gap is widening!
ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻧﺪﻭﻩ
ﻭ ﻧﻪ ﻫﯿﭽﯿﮏ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺁﺑﺎﺩﯼ ...
ﺑﻪ ﺣﺒﺎﺏ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻟﺐ ﯾﮏ ﺭﻭﺩ ﻗﺴﻢ ،
ﻭ ﺑﻪ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ،
ﻏﺼﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ ...
ﺁﻧﭽﻨﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ ...
ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﻋﺮﯾﺎﻧﻨﺪ ،
ﺑﻪ ﺗﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ ،
ﺟﺎﻣﻪ ﯼ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻣﭙﻮﺷﺎﻥ ... ﻫﺮﮔـﺰ 
[ 92/06/08 ] [ 4 ] [ محمد سعید فیاضی ]

خـــدا حافظــی گـــریه در یک غـــروبه
 
خـــدا حافظــی رنــگ دشـت جـــنونه
 
خـــداحافظــی غــم تـوی کـــوله باره
 
خـــداحافظــی نالـــــــــه ی قطـــاره
 
یه خـــط یادگـاری رو دیــــوار نـوشتم
 
دل و جـا گذاشتـم، بریــدم ،گذاشتم
 
دوتا قطره اشک روی شیشه حیرون
 
یـکی گــریه مــن ،یـکی مال بــــارون
[ 92/06/06 ] [ 2 ] [ محمد سعید فیاضی ]
گمت کردم...

دیشب در لا به لای حرفهای سردم...

تو که نیستی... همه نیستند!

من هم میروم که رفته باشم

از این به بعد تمام روزهایم پابیز است

[ 92/06/06 ] [ 2 ] [ محمد سعید فیاضی ]


یه دفعه از چه فصلی سبز شدی
که تو احساسِ من قدم بزنی؟!
یه خیابون شدم که گه گاهی
یکَمی واسه من قدم بزنی.
یه خیابون شدم که خستگیو
کِز کنم توی موجِ دامنِ تو
اگه دستم نمی رسه به خودت
مست شم از عبور کردن تو

مثل پس کوچه های پاییزم
ریه هام خِش خِشن،پُر از برگن
سن و سالی نداره رابطمون
اکثر عاشقا جوون مرگن

اون قدَر راه رفتی روی تنم
تا به راه رفتنت دچار شدم
یه خیابونِ خلوتِ عاشق,
فکر کردم که لاله زار شدم.
سنگ فرشام حریصِ بارونن,
مثل ابر بهار درکم کن.
باشه روزی یه بار رد شو اَزم
باشه روزی یه بار ترکم کن

مثل پس کوچه های پاییزم
ریه هام خِش خِشن،پُر از برگن
سن و سالی نداره رابطمون
اکثر عاشقا جوون مرگن
اکثر عاشقا جوون مرگن
[ 92/05/27 ] [ 3 ] [ محمد سعید فیاضی ]
یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه ...نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «... مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از ما مردها است. یکی از ما مردهایی که دوستشان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستشان داشتند ولی رفتند...
یکی از ما مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند...
زن ها برای خودشان خوشند! مثلا از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برایشان که عشقشان باشند به قولی سگ دو می زند، توقع دارند که شبش بیاید زیر پنجره شان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره شان ویالون می زند توقع دارند که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع دارند همزمان دوستشان داشته باشند، زندگیشان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریشان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه زن ها را با اشتیاق بخورند و با آنها مهمانی هایی که دوست دارند بروند و هر کسی را که آنها دوست دارند دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و Nonstop توی جمع قربان صدقه زنشان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلا نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!
مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از زنها بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و زن ها موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستشان دارند و زن ها همیشه فکر میکنند که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستشان دارند؛ ساده و منطقی... مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای زن ها
بیایید بس کنیم. بیایید میکروفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعا مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مردها احتمالا دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن زن ها تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که زن ها طلب میکنند... بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است.
[ 92/02/03 ] [ 18 ] [ محمد سعید فیاضی ]

خدا مارو برای هم نمیخواست

فقط میخواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ما مال ما نیست

فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم

[ 92/02/03 ] [ 10 ] [ محمد سعید فیاضی ]

سال هاست که روز به روز افسرده تر میشویم و این روزهای تلخ تمامی ندارد!

اما در تمام این ظلمات بایستی به امید صبحی روشن زیست و به قول سهراب عزیز 

تا شقایق هست زندگی باید کرد...

به امید پایان خزان، نود و دو بر همه ی شما مبارک

Don't be afraid of shadows, it only means

there's a light nearby...

*MERRY NEW YEAR*


[ 92/01/06 ] [ 15 ] [ محمد سعید فیاضی ]

اسفند...

تا اسفند نشده دلم براش روزشماری میکنه اما همین که نزدیکش میشم حس غریبی دارم!

حس یه نوزاد که میخواند به زور بیارندش یه جا که نمیدونه کجاست...

گریم میگیره ولی میگم نه تو دیگه وقت گریت گذشته!

بزرگ شدی... حداقل یکسال بزرگتر شدی!

دوم اسفند که میشه دیگه باورم میشه که بزرگتر شدم... که محدودتر شدم... که مسئولیتم بیشتر شده... که این مسئولیتو دوس ندارم!

اما یه چیزایی دیگه دست تو نیست! آه ه ه ه ه ه...

تــولــدم که میشه نمیدونم چه حسی دارم! که باید خوشحال باشم یا ناراحت! اما خوب که فکر میکنم باید بگم نه نباید از حق گذشت که خوشحالم که یکسال دیگه گذشت! که ۹۱ با همه سختیاش خوب داره تموم میشه...

 

[ 91/12/02 ] [ 11 ] [ محمد سعید فیاضی ]

What if it rained?

We didn't care

She said that someday soon the sun was gonna shine.

And she was right,

this love of mine,

My Valentine

As days and nights,

would pass me by

I tell myself that

I was waiting for a sign

Then she appeared,

a love so fine,

My Valentine

And I will love her for life

And I will never let

a day go by without remembering the reasons why

she makes me certain that I can fly

And so I do,

without a care

I know that someday soon the sun is gonna shine

And she'll be there

This love of mine

My Valentine

[ 91/11/25 ] [ 15 ] [ محمد سعید فیاضی ]

نمی خواهم بمیرم

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟

کجا باید صدا سر داد

در زیر کدامین آسمان

روی کدامین کوه؟

که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه

که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!

کجا باید صدا سر داد؟

فضا خاموش و درگاه قضا دور است

زمین کر، آسمان کور است

نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟

 

اگر زشت و اگر زیبا

اگر دون و اگر والا

من این دنیای فانی را

هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر می دارم

به دوشم گر چه بار غم توان فرساست

وجودم گر چه گردآلود سختی هاست

نمی خواهم از این جا دست بر دارم!

تنم در تار و پود عشق انسان های خوب نازنین بسته است

دلم با صد هزاران رشته ، با این خلق

با این مهر،  با این ماه

با این خاک ، با این آب ...

پیوسته است

مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست

توان دیدن دنیای ره گم کرده دررنج و عذابم نیست

هوای هم نشینی با گل و ساز و شرابم نیست

 

جهان بیمار و رنجور است

دو روزی را  که بر بالین این بیمار باید زیست

اگر دردی ز جانش بر ندارم ناجوانمردی است

 

نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم

بمانم تا عدالت را برافرازم ، بیفروزم

خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

به پیش پای فرداهای بهتر گل برافشانم

چه فردائی ، چه دنیایی!

جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است ...

نمی خواهم بمیرم ای خدا!

                                ای آسمان!

                                               ای شب!

نمی خواهم

                    نمی خواهم

                                            نمی خواهم

                                                   مگر زورست!

[ 91/11/12 ] [ 16 ] [ محمد سعید فیاضی ]
درباره وبلاگ

امکانات وب